#ما که خودمان قهرمان داشتیم...
یادم هست کلاس چهارم، توی کتاب فارسیمون یک پسری بود که انگشتش رو گذاشته بود توی سوراخ سد تا سد خراب نشه. “پطروس"قهرمانی که با اسم و خاطره اش بزرگ شدیم
توی کتاب، عکسی از پطروس نبود و هیچ وقت تصویرش را ندیدیم.
همین باعث شد که هر کدام از ما یک جوری تصورش کنیم و برای سالها توی ذهنمان ماندگار شود.
سالها بعد فهمیدیم که اسم واقعی پطروس٬ هانس بوده. تازه هانس هم یک شخصیت تخیلی بوده که یک نویسنده آمریکایی به نام “مری میپ داچ” آن را نوشته بود.
بعدها، هلندیها از این قهرمان خیالی که خودشان هم نمیشناختنش، یک مجسمه ساختند. خود هلندیها خبر نداشتند که ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم.
شاید آن وقتها اگر می فهمیدیم که پطروسی در کار نبوده، ناراحت میشدیم اما توی همان روزها٬ سرزمین من پر از قهرمان بود. قهرمانهایی که هم اسمهاشون واقعی بود و هم داستانهاشون
شهید ابراهیم هادی: جوانی که با لب تشنه و تا آخرین نفس توی کانال کمیل ماند و برای همیشه ستاره آنجا شد؛ کسی که پوست و گوشتش، بخشی از خاک کانال کمیل شد
شهید حسین فهمیده: نوجوان سیزده ساله ای که با نارنجک، زیر تانک رفت و تکه تکه شد.
شهید حاج محمد ابراهیم همت: سرداری که سرش را خمپاره برد.
شهیدان علی، مهدی و حمید باکری:
سه برادر شهیدی که جنازه هیچکدامشان برنگشت.
شهید حسن باقری: کسی که صدام برای سرش جایزه گذاشت.
شهید مصطفی چمران: دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا، بی ادعا آمد و لباس خاکی پوشید تا اینکه در جبهه دهلاویه به شهادت رسید.
و…
کاشکی زمان بچگیمان لااقل همراه با داستانهای تخیلی، داستانهای واقعی از دلاور مردان سرزمین خودمان را هم یادمان میدادند
ما که خودمان قهرمان داشتیم.
#مشورت با بخیل تو را از هدفت دور می کند...
تربیت من=تربیت فرزندم
بزرگی را گفتند ؛ تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟ گفت: هیچ کار…! گفتند: مگرمیشود؟ پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟ گفت: من در تربیت خود کوشیدم، تا الگوی خوبی برای آنان باشم. فرزندان ؛ راستی گفتار و درستی رفتار پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های بیهوده ای که خود عمل نمی کنند….
#تلنگر
استادی ميگفت :
” صبح ها که دکمه های لباسم را مي بندم ، به این فکر مي کنم که چه کسی آنها را باز خواهد کرد ؟
خودم یا مُرده شور ؟ “
دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی است …
به آنهایی که دوستشان دارید ،
بي بهانه بگوييد : ” دوستت دارم … “
بگوييد : ” در این دنیای شلوغ ، سنجاقَت کرده ام به دلم … “
بگوييد : ” گاهی فرصت با هم بودنمان ، کوتاه تر از عمرِ شکوفه هاست … “
? ” بودن ها ” را قدر بدانيم !
” نبودن ها ” همين نزديكی ست …
#سلام بر عرفه
#سیر الی الله
#شهادت مسلم ابن عقیل تسلیت باد
#خداکند در وقت یاریت خواب نباشیم،سیدعلی...
#سلام_امام_زمانم
#خاطره امر به معروف و نهی از منکر_5
دو روز پیش یکی از فروشندگان مترو رو دیدم.یادمه همیشه مقنعه میپوشید وباحجاب بود.الان دیدمش شال سرش بود وموهاشو رنگ کرده بود کمی بیرون ریخته بود وآستیناشم کمی کوتاه.ناراحت شدم از تغییرش
یه ایستگاه که پیاده شد با اینکه مقصدم نبود باهاش پیاده شدم.کنارش نشستم.
گفتم سلام خداقوت.خسته نباشید.خانمی من خیلی شمارو دوست دارم همیشه میدیدمتون چقدر باحجاب وباوقارید کیف میکردم.الانم خواهش میکنم مواظب باشید حالا اینجا زنونه است ایراد نداره ولی طرف مردونه میرید حواستون باشه.میدونید که جامعه خیلی بد شده.گفت چشم عزیزم حواسم هست آره قربونت.خیلی خیلی بد شده.من دخترمم و دوستام میگن بیایم همرات مترو کنارت ولی وضع مترو رو میبینم نمیارمش.گفت راستش دوستای فروشنده دیگه ام مسخره ام میکنن میگن عین این زن آخوندا خواهر بسییجیا مقنعه واستینک میزنی.خیییلی ناراحت میشدم مسخره میکردن.الانم هوا گرمه تمام گردنم عرق سوز شده شال خنک برداشتم.گفتم حق داری هوا گرمه خب.خوبه روسری خنک باشه. گفتم شما برخدا حجاب داری باید سرتو بگیری بالا.نباید ناراحت بشی.خلاصه آخر سر حرفا رسیدیم به امام رضا اشکش دراومد گفت اره امام رضا خیلی به من عنایت داره و فردا بلیط مشهدم دراومده از جایی که اصلا فکرشو نمیکردم و…دیدم دلش خیلی از من پاکتره.خلاصه دوباره باهاش سوار مترو شدم و مسیر ادامه پیدا کرد واونم فروشندگیشو کرد وآخر سر بهم گفت خداحافظ دوستم!
#خاطره_دوستم
#خاطره_خانمهای_محلاتی






